چرا نمیتونم برم
.
بی احساسی مرد
درباره وبلاگ
ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبو را فراموش کرده ام
آرشيو وبلاگ
خبرنامه

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

جستجو

سه شنبه 27 آذر 1397 :: 19:41

امیر _نــــــــــــه ..یادم اومد ..صبر کن صبر کن ...
_خب ؟ میشنوم ؟
امیر _ امشب دعوتین خونه ی ما ..
_ اا جدا ولی امشب نمیتونیم بیایم
امیر _ چرا ؟ من همیشه اینطوری فداکاری نمیکنما اگه نیای دستپخت سر آشپز امیر ارسلان رو از دست میدی ..
دوباره یادم افتاد که چرا نمیتونم برم ..خیلی ناراحت شدم ولی با فکر اینکه با این کارم پدرم و نجات میدم یه کمی آروم شدم ..فقط تنها چیزی که آزارم میداد سن زیاد اون بود تقریبا اندازه ی سنم ازم بزگتر بود و جای پدرم ..ولی خب نمیدونم نمیدونم ..گیج شدم
با صدای داد امیر به خودم اومدم ..
امیر _ رززززززز....الــــــــــو هستی ؟

_ آ...آره آره ..چیزی گفتی ؟
امیر _ کجایی تو دختر چهار ساعت دارم زر میزنم حواست کجاست ؟
_ ببخشید حواسم پرت شد یه لحظه .
امیر _ اتفاقی افتاده ؟





نوع مطلب : ،
برچسب ها :

امتیاز : :: نتیجه : امتیاز توسط نفر مجموع امتیاز :
تعداد بازدید مطلب : 17



چت باکس

نام :
وب :
پیام :
4+2=:
 
(بارگزاري مجدد)
اعضای سایت
تبادل لینک هوشمند
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي

آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 35
  • کل نظرات ارسالی : 0
  • تعداد کل کاربران : 0
  • بازدید امروز : 37
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید هفته : 37
  • بازدید این ماه : 41
  • بازدید سال : 540
  • بازدید کل : 540
.
.
.